تبليغاتX
هبوط زندگي

هبوط زندگي

سلام !

همین کلمه بالایی میتونه برای شروع کافی باشه ، یا حتی میتونه برای سر آغاز یک زندگی بشه ، شاید اصلاً برای همینه که گفتن جواب سلام واجبه ... در کل هر چی  ، به هر انگیزه ای هست من اینجا میخواسم فقط یک شروع بعد از کلی مشغله برای یک لحظه بدور از دغدغه های زندگی داشته باشم .

خب اسم متن رو که معلومه از کجا میاد منتهی من وقتی انتخابش کردم که جنگهای اخیر رو دوباره دیدم ... حالا اینکه کدوم جنگ ؟ کدوم اخیر ؟ کدوم دوباره ؟ اینا همه بماند ... در سه پاراگراف پایین .

یک کلام از دهان و زبان من خارج بشه قطعاً همه ملت ذهنیتشون میره به سمت و غزه و نابرابری و ... من یکم زوم میکنم و همین رو داخلتر میرم ، بعد از جنگ کلی سنرانی ها داشتیم از کلی حمایت کننده هایی که در حین جنگ هیچ کدوم حاضر نبودند از مخفیگاه خود بیرون بیان و اکنون ادعایی بر حفاظت و مراقبت ... نه من که باشم جنگ رو به اسم کسی که خودش رو پنهان میکنه نمیزارم ، جنگ برای توست ، برای تو که زخمی میشوی ، جان میدهی ، جان دادن را میبینی و جان میگیری!

اما این همون چیزی بود که من میخواستم بگم ؟ یعنی اشاره به اونایی که داشتن یکی یکی از بین میرفتن تا گروهی حماسه طلب! ثابت کنند که ما مقاومت میکنیم ؟ ... خودم که باشم میگم نه ! اتفاقا بهترین راه برای خلاصی از دنیای با این همه رنگ و رنگبازی همین جنگهاست ، یعنی میشه ما هم درگیر چنین جنگی بشیم و بریم خلاص؟! یه دوستی بود که خیلی دلش میخواست بره جنگ و شهید بشه ، الان که فکر میکنم منم دنبال همینم ، باید از جنگ استفاده کرد ، اووووووووه فکر میکنم فرصت به این عالی ای رو از دست دادم !

دوباره همون جملات همیشگی ، بازم از همه چیز دنیا برای رسیدن به بهترینهای خودمون میخواسم استفاده کنیم ، توی تلویزیون تبلیغ بدی های دیگران رو در قالب جنگ میکنیم اما مزخرفترین کارهای خودمو یادمون میره ! ... الان هر کی باشه میگه فلای دیر رسیدی ، همه چیز تموم شد و رفت ... شاید الان موقعش باشه که بگم دوباره اشتباه میکنی !

پیوند سه پاراف : هر روز توی زندگی خودمون در تمامی لحظات جنگهایی داریم با بهترین سربازهای الهی و بهترین نیروها از جانب خودمون ، که تلاش میکنیم برای رسیدن به آنچه در زندگی پیروزی نام می نهیم ، در این راه بسیاری از عقاید و ... را با نامهای کودکان و بیسلاحان از دست میدهیم و هیچ توجه نمیکنیم که نیروی اصلی در مخفیگاه است و آن را باید بیدار کنیم ، تنها زمانی  اصلی ترین نیرویمان ، امید و... بیرون می آید که دیگر زمان بعد از جنگ  زمان صلح است !

متن کارم یکم تغییر کرد ، از من همچین بعید نیست ... از جنگ های بیرونی به جنگهای داخلی خودمون رفتم ، اما قصد اصلی من از آپ همون عنوانی بود که اول گفتم ، حس میکنم  دنیا دقیقاً داره به همون چیزی تبدیل میشه که نوید داده شده بود ...ابری ابری ! ... قبلاً در چنین مواردی بارونی میومد و این همه آلودگی رو می شست ... اما الان ؟ ... نمیدونم شاید وقتش رسیده ، چرا چیزی نمیشه ؟ ... مثل همیشه باید بگیم خدا داند !

در کل آسمون ابری اما دیگه بارون ... نمیاد !


پ.ن :میخواستم آهنگ رو عوض کنم منتهی وقتی دیدم یک سری از دوستان علاقه خودشون رو نشون دادن ، هر دو آهنگ رو گذاشتم ... لینک اول برای مطلب جدید است .

+نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت22:19توسط نیکلاس گرین | |

سلام بر همگی ...


خب یه مدتی بود که اینجا پستی ارسال نشده بود ، شاید بهتره به جای اینکه بگم وقت محدود بود و یا مطلبی نبود ، بگم هم وقت به اندازه کافی بود و هم مطب به فراوانی ... اما آنچه که نبود توان دست و قدرت ذهن بود ! اما طبق قولی که به دوستی داده بودم ،در مورد یلدا یه چند خطی ارسال میکنم ...



ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت0:12توسط نیکلاس گرین | |

سلام ! دوباره اومدیم ! منتهی این بار چیزی برای گفتن نداریم ، اینطوری شروع کنم که آن موقع که دوست عزیزم داشت اینجا رو می‌ساخت گفت میخوای در رابطه با چه موضوعی باشه و من یادمه بهش گفتم در مورد همه چی ! در عین قائده مندی از شلوغ کاری بیشتر لذت میبرم ! حالا حس میکنم امروز یکی  از آن روزاست ... کی میگه نمیشه بی سر و ته نوشت یا من نمیتونم ... حسش که بیاد خودش میره ...

به نثر نیکلاس گوش کن : امروز که پروانه از پیله خود بیرون می‌آید ، اکنون میفهمم که چرا آن را با تمام کینه و قدرتی که دارد پاره می‌کند ، آنجا برایش تنگ است ... بزرگان جای کوچک را نمی‌توانند و نتوانند که تحمل کنند ... دیروز به دوستم گفتم دل بزرگی دارم ... عجب غلطی کردم ! سینه ام دارد شکاف میخورد !


 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت21:38توسط نیکلاس گرین | |

سلام . با کمی تاخیر دوباره اومدیم . منتهی اینبار تاخیر دلیل داشت ، گرچه تاخیر یک روزه رو میتونم توجیه کنم چون قرار بود این حرفها رو دیروز بزنم ! حالا چرا نزدم ؟!!! دنبال یه آهنگ خوب برای این آپ بودم که مدنظرم بود از استاد ونجلیز اما پیداش نکردم ، با اینحال یه گشتی تو آرشیو زدم و اینی که الان قرار روش کلیک کنی و بعد ادامه ماجرا رو بخونی رو پسندیدم ! ... زیاده گویی بسه بریم سر اصل کار ...

آخرین شب قدرم گذشت ! قرار بود توی یکی از این چهار شب ( آخری کمی با شک ) مقدرات یک سالمون رو برهم بزنیم ! حالا که شکل دادیم به نظرت سقوط کردیم یا صعود ؟!!!  ... امیدوارم طوری رقم زده باشیم که دچار هبوط نشیم ! گرچه هبوط پرتوی است از جدا شدن و جدا شدن همیشه بد نیست اما هر چی باشه پرتوها همیشه چشم رو میزنن ، یعنی برای رسیدن به یک هبوط حداقل باید تاوانش رو بدی ولی خب بعدش میتونی بالا بیای ، پروازی به قیمت یک هبوط !!!


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت1:24توسط نیکلاس گرین | |

خب آپ بعدی رو قرار بود با یک هبوط شروع کنیم ، یک مطلب خیلی بلند بالا هم آماده کرده بودم اما وقت نشد بنویسم . تا اینکه دیشب یه مطلبی اومد توی ذهنم که دیدم خالی از لطف نیست که بیان بشه . و میشه ربطش داد به یک داستان و هبوطیش کرد .

اگه اهل دیدن سریالهای تلویزیونی ماه رمضان باشین ، اسم این مطلب براتون آشناس ، اما برای آنهایی که تا حالا چنین چیزی به گوششون هم نخورده بگم که ، داستان ، قصه‌‌ی یک عشق تو خالی هست که به صورت کاملاً اتفاقی و با اولین برخورد آغاز میشه ، و دو نفر که بنظر میرسه خیلی عاشق هم هستند با هم ازدواج میکنند و در زمان ازدواج با هم عهد می‌بندن که هیچ وقت همدیگر رو ترک نکنند ...

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت13:36توسط نیکلاس گرین | |

خب ، میبینم که اولین نوشته زیاد خوش یمن نبود برای اینکه تا اواخرش نوشته بودم که کامیپوتر ترکید و از بین رفت

میخواستم اولین نوشته رو در مورد یک هبوط بنویسم اما دیدم این روزا تب ِدست و پنجه نرم کردن با مرگ داره غوغا میکنه ، دیدم بد نیست ماهم یه آستینی بالا بزنیم .

من زیاد از این بچه بازیا با مرگ نداشتم ، برای همین اتفاقاتی رو که کم و بیش عزراییل رو روسفید کردیم هم بازگو میکنم . از کودکی تا به رشد !


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت0:12توسط نیکلاس گرین | |

خب شروع کار یکم سخته . فکر کنم کسی نمیدونه چی بگه . یا مثلاً هر کس هر حرفی داره رو نمیتونه بزنه . یا بهتر بگم اولین مطلب همیشه مشخص میکنه که یک وبلاگ در چه جهتی حرکت میکنه .

من اینجا اولین مطلب رو اینطور شروع میکنم . اول از دوست خوبم که این وبلاگ رو برام درست کرد تشکر میکنم . و اولین حرفم رو با تشکر ازش شروع میکنم.

سعی میکنم با مطالب خوب زود به زود آپ کنم وبلاگ رو و از دوستم هم کمک بگیرم ، برای مطلب دزدی

اولین پست الکی و آخرین !

+نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت15:36توسط نیکلاس گرین | |